تبليغاتX
اینجا آخر دنیاست !

اینجا آخر دنیاست !

دلتنگی های آدمی رابادباخودخواهدبرد.

سلام

بالاخره روزهاي سخت ولي شيرين آموزشي هم گذشت ۵۶ روز شايد ميان اين همه سال عمري كه از خدا گرفته ام چيزي به حساب نيايد اما ثانيه هاي فكر كردن به چيزهايي كه تا ديروز برايم تفريح بود يا كار به تمام عمرم مي ارزيد.ميان آن همهمه ي گلوله و انفجار تنها چيزي كه آسوده خاطرم مي ساخت فراغ از هياهوي مكرر و رنگارنگ جمعيتي بود كه حول خودشان مي چرخيدندو باز هم فكر مي كردند كه پيروزند. سربازي توقف گاهيست كه درآن مي انديشي كه چه كرده اي و چه خواهي كرد .آزادي نعمت بزرگيست اگر قدرش بدانيم وگرنه همان به كه نباشد .

 

لوطي ها خيلي مخلصيم

دلتنگتون بودم حتي وقتي سينه خيز مي رفتم .با خودم مي گفتم اگه سربازي هم مجازي مي شد چه حالي ميداد ولي خوب .....! دوباره براتون مي نويسم مي دونم كه فراموشم نكردين آخه اين تو كت هيچ لوطيي نميره .پاك شرمنده كرده بودين مرامتونه عشقه

پسرا سربازي ميرن تا آدم بشن ، اما دخترا با سربازي هم آدم بشو نمي شن

اين حرفو من نمي گم خانومهاي لوطيه به دل نگيرن اين حرف دل يه مشت سرباز بخت برگشته بود كه هم دوره من بودند چون تقريبا نظر همشونو پرسيدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط امیر.الف  | 

سلام گذری های عزیز

من دوباره اومدم میدونم که دیره ولی با این حال اگه بتونی یه ساعتم از دست پادگان خلاص بشی خودش یه عمر می ارزه ، یه دوستی از گذرمون دیدن کرده بود و گفته بود که خوبه ما دخترا که سربازی نداریم . حالا به همین دلیل می خوام نظرتونو در مورد سربازی نرفتن دخترا بدونم و اینکه چرا همیشه زنها توی این جور مواقع جنس ضعیفی محسوب میشن یا اینکه چرا موقع زلزله و سیل و یا... دیگه همیشه باید جز نفرات اولی باشن که نجات پیدا می کنن.

حالا شما فقط یه کاری کنین ادامه مطلب زیر رو پر کنید :

پسرا به این دلیل سربازی میرن تا آدم بشن ولی دخترا ..................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط امیر.الف  | 

سلام

بالاخره بعد تمام کشمکش ها مجبور شدیم بریم سربازی امشب آخرین شب دوران شخصی بودن منه اومدم تا با همتون خداحافظی کنم . همیشه به فکرتون هستم ، شما هم منو یادتون نره .

می خوام نظرتونودر مورد سربازی بدونم هم خانوما هم آقایون .مطمئن باشید میام سر میزنم.خاطرات آسایشگاه رو براتونمی نویسم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط امیر.الف  | 

سلام گذري هاي عزيز

دوباره بعد يه وقفه طولاني برگشتم اونم فقط به خاطر يه حرف كه منو متحول كرد .

راستي من اول شهريور ميرم سربازي لطفا دلتون به حالم نسوزه چون مي خوام از شهريور به بعد

براتون به طور مستقيم از داخل آسايشگاه سربازها يا همون سربازخانه براتون بنويسم از درددلاشون

از همه خاطراتشون)قابل توجه دخترها و پسرهاي سربازي نرفته(.

اين هفته رفتم پالنگان يا به قول محلي ها پلنگان كه ۵۵ كيلومتري كامياران بود يه بهشت گمشده وسط

يه دره كه فكر نمي كنم با ماهواره هم بشه پيداش كرد ولي خوب عمده ترين درآمد مردم اونجا توريست

بود خودتون نيگا كنين من ديگه هيچي نمي گم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط امیر.الف  | 

آخر دنياي تو كجاست ؟

اينجا آخر دنياست

نمي دانم چرا عصرهاي پنجشنبه كه مي شود ناخودآگاه دلتنگ مي شوم بي آنكه

بدانم ! امروز شايد بعد از سالها به قبرستان رفتم ،اينجا به قبرستان مي گويند:

 "بهشت محمدي " گرچه فرقي هم نمي كند ،بهشت زهرا ،باغ فروس ،مزار شهدا

 يا از قبيل اسم ها ..... چون به هر حال همه آنها يك درد دارند آن هم مرگ است.

قبرهاي اينجا شكلشان هم فرق مي كند با قبرهاي ما آيا آدمهايشان هم فرقي

 مي كند ، نمي دانم ......

فقط ميدانم اينجا همان آخر دنياست كه دارم دنبالش مي گردم ،اينجا يا هر جاي

 ديگري كه باشم آخرش بايد بيايم اينجا فرقي هم نمي كند كه اسمش چه باشد

دوست من برايم بگو دنج ترين گوشه دنيا يا آخر دنياي تو كجاست ؟

 

مي خواهم سفري آغاز كنم تا آخر دنياي شما هر جايي كه بيشترين نظر در موردش

بود . پس برايم بنويس ،نترس به آخر دنياي خودم نمي برمت ! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط امیر.الف  | 

سفر سوم......سنندج

سلام لوتی ها مرامتونو عشقه.الانه رسیدم سنندج هوا تقریبا خنکه باس ببخشیندا اگه دیر دیر خدمت می رسیم ،ملتفتین که ایرانسل آنتن پانتش چه جوریاس.راستی دم هرچی دم هرچی بابای بامرام ولوتیه گرم ،بابا از راه دور با تموم وجودم می گم نوکرتیم دربس ! خاکتیم بی ادعا ! دس بوستیم تا آخر دنیا !
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط امیر.الف  | 

نا گفته هایی برای فرهاد

دیروز میان سنگهای تراشیده شده وکتیبه های حجاری شده سرد و سخت ،دنبال عشق می گشتم غافل از اینکه عشق خود فرهاد بود و بیستون نماد عاشق کشی! الان دارم راه می افتم ،دوباره امروز میرم بیستون تا امشب پیش عاشق ترین مرد دنیا باشم .فردا روز پدره و روز مرد،به خاطر همین امشب تا اونحا که بشه بیستون می مونم.آخه فرهاد عاشق مرد زمین بود ،ای کاش می تونست بهترین بابای دنیا هم باشه.ولی خوب....! دلتنگی هاتون رو براش بنویسید ،ساعت ۸.۳۰ عصرامروز دلتنگی ها تون رو زیر کتیبه فرهاد تراش (به قول محلی ها عقد نامه شیرین)بلند بلند می خونم تا دلتنگی هاتون تا ابد توی دل بیستون جا بگیره !منتظرتون می مونم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط امیر.الف  | 

تو میری....!

واسه پرکشیدن من خواستی آسمون نباشی

حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی

دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون

من به یادتو نشستم زیر قطره های بارون

واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه

وقتی دلتنگی این خاک روی لحظه هام میشینه

 تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره

ابردلگیر گذشته آخرش یه روز بباره

ولی من میمونم اینجابادلی که دیگه تنگه

می دونم هرجاکه باشم آسمون همین یه رنگه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط امیر.الف  | 

بیستون بر سر راه است

بیستون بر سر راه است مباداز شیرین سخنی گفته و غمگین دل فرهاد کنید چه سود به هر حال دل فرهاد غمگین هنوز ،بیستون هنوز به خیال فرهاد زنده است . دیروز از خستگی راه جان به در نبردیم .امروز آمدیم بیستون .دلتنگتر بودیم از همیشه ، پی فرهاد را که میگیریم ،لبخند می زنند ،دستشان را دراز می کنند سمت پارکی که آن نزدیکی هاست.به خودم می گم شاید فرهاد برای بچه هاش تاب وسرسره ساخته بوده؟میرم اونجا اگه چیزی میخاین بگین تو این فرصت نظر بدید.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط امیر.الف  | 

حرف دوم

الان رسیدم کرمانشاه ،شارژ گوشیم داره تموم میشه.سفرخیلی سختی بود ،بموم مسیر توی بوفه نشسته بودم .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط امیر.الف  | 

حرف اول

الان رسیدم صحنه نزدیک بیستونم.هرجا که آنتن داشته باشم براتون می نویسم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط امیر.الف  | 

سفر دوم .... کرمانشاه

سلام لوتی مخلصتیم بی ادعا.الان نهاوندم دارم می رم کرمانشاه سرزمین عشق هاوعاشق های بزرگ .امروز با هم می ریم بیستون.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط امیر.الف  | 

شب دوم...

شب خیر می دونم که خیلی دیرکردم امشب بهترین دوران زندگیمو دوباره مرور کردم ،خاطراتی که ..... بی خیال سفر کردم تا فراموش کنم نه اینکه تکرار کنم تمام هیچ را .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط امیر.الف  | 

شب آرزو ها.....

امشب شب آرزوها بود ،دلتنگ شدیم با بچه ها...! روزه داری کرده بودند تا حاجتشان روا شود اگر هم نشد ! خوب بی منت تنشان سلامت است کفایت می کند ،سلامتی خودش حاجت است برای خیلی ها! اذان می گویند سر گلدسته سرو . آخرین درخواست ها هم شد یکی برای مادرش ،آن دیگری برای مریضش ومن فقط صبر خواستم برای رهگذران گذرم ودیگر هیچ ،زیرایقین دارم که اوست قادر مطلق و توانا !
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 5:40 قبل از ظهر  توسط امیر.الف  | 

شب اول ....

بازم سلام .این سومین سلامیه که امروز جوابی بهش نمی دین لوطیا اما عیبی نداره چون من تا آخر دنیا وقت دارم ! الان ۲ ساعتی هست که رسیدم اراک ،فعلا محمد صادق و ظهیر اینجان بقیه بچه ها رو هنوز ندیدم .وقتی همه جمع شدن بیشتر معرفیشون میکنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط امیر.الف  | 

سفیر گذر لوطی ها

سلام ! امروز اولین سفر من به عنوان یه وبلاگ نویسه دارم میرم اراک ، شهر سال های دانشجویی ،وقتی اولین بار پا تو این جاده گذاشتم ۱۸ سالم بود.اون موقع همه چیز یه شکل دیگه بود،اما الانم همه چیز مثل اون وقت هاست ولی من خیلی تغییر کردم از وقتی که اولین مطلب رو نوشتم،شاید باور نکنین ! راستش خیلی سخته ولی ممکنه. این حرفایی بود که دیشب نتونستم بگم چون خوابم برد.این مطلب رو الان که سوار اتوبوسم دارم براتون مینویسم.به هر حال اگه ایرادی توش هست ببخشید.الان رسیدیم همدان.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط امیر.الف  | 

چرا امروز متولد شدم؟

سلام رفیق....! بذار روشنت کنم من ۲۳ سال پیش وقتی عید ۵ روزش بود افتادم وسط چار سوق زندگی ،چار پنج سالم کارم کامپیوتره آخه رشته امم همینه سرتو درد نیارم بعد این همه سال وبگردی تصمیم گرفتم تو روزی که هیچ خاطره ی خوبی ازش ندارم اولین بلاگمو بنویسم تا بتونم گذشته رو فراموش کنم و بیام تو گذری که نامردی و رکب زدن معنی نداره،بیا مردونگی کن اولین لوطی گذر ما باش رفیق!یا حق.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 5:22 قبل از ظهر  توسط امیر.الف  |